حرفهایی است برای گفتن و حرف هایی برای نگفتن،
که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند .
و سرماییه ماورایی هر کس، به اندازه حرف های ناگفته اوست ...
سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :
وبلاگ فدامی :
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.
۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
سلام.. مونده بودم به مناسبت سالگرد شهادت دو بزرگمرد اندیشمند دکتر چمران و دکتر علی شریعتی چی بنویسم که حق مطلب را ادا کنه..نتوانستم..نتوانستم... دو شهیدی که زمانه ظرفیت آنان را نداشت و هرکدام را به گونه ای گرفت.. همیشه یه همچین مواقعی از خود این بزرگان استفاده کرده ام و این بارهم... منتهی این بار از قلم چمران در رثای شریعتی... لطفا حوصله کنید و تا انتها همراه شوید: ای علی ! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
دوشنبه 23 مهر 86
صبح برای نماز صبح که قرار بود بریم حرم(حرم حضرت رقیه) خواب موندیم.منکه از خستگی نمی تونستم از جام پاشم...حتی صبحانه هم علی اورد دم در اتاق من که قبلش اش یه چیزایی خورده بودم...!
قرار بود صبح بریم حرم حضرت زینب...بازم با تاخیر زیاد رفتیم حرم...
خلاصه، اول رفتیم خرید...(این دومین باره که رفتیم حرم حضرت زینب!)قرار بود بگردیم قبر دکتر شریعتی هم پیدا کنیم...مغازه های خوبی داشت...ما هم که طبق معمول فقط قیمت می گرفتیم...بیرون حرم، یه قبرستان عمومی بود که داخل قبرستان که می شدی، یه تابلوی سبز رنگ همراه با یه قلش رو می دیدی که نوشته بود، "قبرالشریعتی"! گوشه ی قبرستان یه اتاقکی درست کرده بودند، رو کار اتاقک، سنگ مرمر سفید بود...دو تا در داشت،و یک پنجره، رنگشون مشکی بود...روی تمام دیواراش مردم یادگاری نوشته بودند...بیشتر نوشته ها و حرفهای خود دکتر بود...
یه نفر با ماژیک پر رنگ نوشته بود: اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد، خیانت کرده است اگر به کار دیگری اشتغال ورزد!"دکتر شریعتی"، نوشته ی جمله ی تکون دهنده ای بود...اکثر نوشته هاشو فیلم برداری کردم...راستی یه جایی هم نوشته بود...ای زینب! ای زبان علی در کام، با مردم خویش سخن بگو! ای که زن در رکاب تو مردانگی آموخت! توی اتاقک یه دکور بود...تا اونجایی که می دیدم...گردو خاکی وجود نداشت...معلوم بود که زود به زود متصدی اش می یاد گردگیری می کنه! چند تا تابلو از خودش روی قبرش بود...توی دکور هم چند تا گل مصنوعی و چند تا تابلو از نوشته های خود دکتر بود...علی رفت از نگهبان قبرستان سئوال کرد که بدونه کی می تونه در این اتاقک و باز کنه...انگار هم طرف گفته بود، متصدی اینجا(یعنی اتاقک) اینجا نیست..دمشقه! خلاصه، پشت در بسته سلام و فاتحه ای خوندیم...منم که کلی حس گرفته بودم....! نمی دونستم چطور ابراز احساسات کنم...!خیر سرم اومده بود سر خاک معلمم!! از قبرستان که بیرون اومدیم جلوتر گوسفندهایی رو دیدیم که پشمشونو زده بودن و تازه داشتن از کامیون پیاده می شدن...چه گوشتها و دنبه هایی ازشون آویزون بود...صحنه ی خنده داری بود...تا به حال گوسفند کچل ندیده بودم... شروع کردیم تو بازار چرخیدن....! انگار این منطقه هتلهای خوشگلتر با روکارهای متفاوتی داشت...( با اینکه منطقه فقیر نشین بود و حتی می گفتن آبشم آلوده اس)!یه چند تایی ازشون عکس گرفتم...تنها خرید من یه متر پارچه ی گیپوره کار شده بود، با یک متر و نیم آستر ناناز بود! توی مغازه ی این آقاهه که راحله کشفش کرده بود...همه چیز داشت...از پارچه بگیر تا لوازم آرایش و کیف و ساعت و گل سر و...خدایی اشم جنساش خوب بود...پارچه ای که خریدم آبی رنگه! آقاهه وقتی راحله رفته بود ملیکا و علی رو صدا کنه ، از من پرسید که مال کجای ایرانید و بعد گفت این تخمه آفتابگردونها رو از ایران برام می یارن...اینجا چنین تخمه هایی نداره...بعد با دستش نشون داد که کیلو کیلو برام می یارن...خلاصه خریدن پارچه اینقدر وقت گیر شد که وقت نماز، هل هل رفتیم مصلای حرم و نماز خوندیم و بعد هم اومدیم سوار سرویس شدیم...به خلیل( تور لیدر) که گفته بودم اگر ما رو جا بزاری که دیگه هیچی..!(یه بار ما رو جا گذاشته بود!!)
** پی نوشت: جهت اطلاعات عمومی بگم که خود دکتر بنده خدا وصیت کرده که منو پشت تالار حسینه ارشاد خاک کنید...اما به دلیل شرایط اون زمون(خرداد ۵۶) در دمشق به امانت سپردن که بعدها با بهتر شدن شرایط عمومی وصیت ایشونو عملی کنند! اما انگاری هنوز که هنوزه شرایط وخیمه!!! یه زمانی تو دوران خاتمی قرار بود روح ایشونو شاد کنند و به وصیتش عمل کنند..اما انگاری نخیر! هنوز چراغ قرمزه! تا سبز شدنش زمان نیازس جانم! این روزها عجیب این جملات دکتر شریعتی را باور دارم :
من هم در این شهر غریبم. طوفانی نیز مرا آواره کرده است. مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید. من نیز چون شما آشیانی ندارم. من نیز مرغ سرزمین گمشده ای هستم. پرستوی مسافری هستم.
نظرات ()میدونی وقتی خدا داشت
بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟
جایی که میری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری
من همه جا باهاتم .
تو تنها نیستی .
توکوله بارت عشق میزارم که بگذری ...
قلب میزارم که جا بدی ...
اشک میدم که همراهیت کنه ...
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ۲۹خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی است. به همین مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان این کشور آثار و اندیشه های او همچون استاد شهید مرتضی مطهری مورد نقد و بازخوانی مستمر قرار می گیرد. بی شک او و استاد مطهری دو اندیشمند و دو متفکر تأثیرگذار در جامعه ایرانی بوده و هستند که اندیشه های آنان مقدمات نظری انقلاب اسلامی ایران را فراهم کرد. مجموعه آثار شریعتی که تاکنون بالغ بر ۳۷اثر رسیده است شامل آثار مختلفی چون، تاریخ، دین، جامعه شناسی، سیاست، عرفان، هنر و ... است. در این میان او اهتمام ویژه ای به معرفی الگوهای خاص دینی دارد. شخصیتهایی چون ابوذر، علی(ع)، حسین(ع)، اقبال لاهوری و... کسانی هستند که در تاریخ اندیشه او به تدریج مشاهده می شوند. از منظر او معرفی الگوهای بزرگ در واقع نشان دادن توانمندیها و بستر مساعد تمدنی است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد. او می گوید: « این یک افتخار بزرگی است که هنوز علیرغم همه علل و عوامل سیاسی و استعماری و ارتجاعی و مادی که مانع رشد و پیشرفت شخصیتها و نبوغ ها در جامعه اسلامی هست، اسلام چون گذشته، قدرت سازندگی انسان و پرورش دهندگی نبوغ را در خود حفظ کرده.» در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود خسته ام از این کویر, این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل,این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف,بادهای بی طرف ابرهای سر به راه,بیدهای سر به زیر ای نظاره شگفت,ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر,ای هنوز بی نظیر! آیه آیه ات صریح,سوره سوره ات فصیح! مثل خطی از هبوط,مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان,مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی,اجتاب ناپذیر ای مسافر غریب,در دیار خویشتن با تو آشنا شدم,با تو در همین مسیر! از کویر سوت و کور,تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور!دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف,پشت میله ها رها این منم در این طرف,پشت میله ها اسیر دست خسته مرا,مثل کودکی بگیر با خودت ببر مرا,خسته ام از این کویر شادروان قیصر امین پور-خرداد69-در سوگ استاد مسلم عشق و فلسفه دکتر علی شریعتی و چه زود رفتی و چه دیر آمدم روحت هزار بار قرین رحمت حق تعالی
زیبا ترین.عمیق ترین.و تاثیر گذارترین جملات در توضیح حرکت حر از دکتر علی شریعتی است و اینک قلم در دست اوست تا به ما بیاموزد آن چه را که نمی توان در طول قرنها و قرنها و با شنیدن سالها وعظ و روضه و خطابه آموخت: ( اینجا عالی ترین .دشوارترین.سنگین ترین و در عین حال دردناک ترین انتخاب حقیقت و باطل .آن هم نه در جدلهای فلسفی .علمی.کلامی .فقهی و فرقه ای .که در جدال میان راستی و فریب دین. داد و بیداد سیاست .برابری و تبعیض مردم و آزادی یا اسارت انسان.انسانی در انتخاب فاجعه یا فلاح. یعنی انتخاب چگونه ( بودن ) خویش واما در اینجا داستان پرداز تقدیر برای انکه بر دشواری و عظمت و قدرت انتخاب .بیشترین تاکید را کرده باشد .بدان . فشردگی . قوت و شدت خارق العاده ای بخشیده است و این است که قهرمان داستان را در نقطه ای میانه ی دو قطب فاجعه یا فلاح جای نداده است . تا به تعبیر مولوی با خود بگوید ( این کنم یا آن کنم ) او را در قلب فاجعه نشانده و غرق در فاجعه و چه می گویم؟ آلت فعل فاجعه . افسر با نام و نشان و مامور دستچین شده و دست نشانده و فرمانده ی سپاه فاجعه . سپاهی که از کاخ فاجعه آمده است . تا بر کوخ خلق تاختن آورد...... شگفتا که درین داستان . قهرمانی که فلاح را انتخاب می کند هموست . همو که فرمانده ی فاجعه بود.....
من باید فرود آیم/ نباید بنشینم/ سال هاست، از آن لحظه که پر بر اندامم روئید/ و از آشیان، از بام خانه پرواز کردم/ همچنان می پرم، هرگز ننشسته ام/ و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم/ چشم به زمین ندوختم/ پروازی رو به آسمان/ در راه افلاک/ و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین/ و هر لحظه نزدیک تر به خدا! پ.ن: این روزها سلول های خاکستری مغزم حس درد و ترس را مزمزه می کنند.. حس ترسی که تا به حال تجربه نکرده بودم.. دردی که این روزها کلمات به هم ریختۀ ذهنم را به زنجیر کشیده و رهایی روحم را غیر ممکن ساخته. و باورهای آشفته ای که این روزها تصویر معکوس و مجازی تحویلم میدهد. حسابی مانده ام از حکمت خدا... برنده شدن بی حساب جشنواره، بی هیچ خواست و اراده و امید و انتظاری.. سفر دو روزۀ تهران.. امام زاده صالح.. شلوغی خیابان.. و فریاد های دخترکی که زخم هزار درد بر سرش آوار شده بود.. کنار من! جلوی چشم های من! یاد حرف دکتر افتادم "هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده غافل مباش! که انقلاب پس از پیروزی نیز هماره در خطر انهدام است..." راستی انقلاب ما به کجا می رود؟!! آخ دکتر اگر بدانی چقدر این روزها تشنۀ شنیدنم... حرف بزن حرف بزن سال هاست/ تشنۀ یک صحبت طولانی ام... دکتر جان! روزت مبارک..
خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ! ( دکتر علی شریعتی )
نظرات ()دکتــــــــــــــــــــــــــــــر...کسی که اعجاز قلمش همواره دیوانه ام کرده تا راهی کویر باشم در هبوط!
آری دکتر راست می گوید:((رجعت تنها آرزوی دل های خوناکرده به تبعید است)).
و من بوستان و گلستان را رها می کنم تا بازگردم به کویری که ریشه ی من است.هیچ می دانی رفیق آن روز که خداوندگار می سرشت این من را , خیال آنجا ایستاده بود کنار در تا همزاد من باشد؟!
در کویر چیزی نیست جز شن هایی خموش که بی مدعا در کنار هم آرمیده اند!آنها که غنی ترند دسته هایی از خار شتر را به دوش می کشند!آن دورها همان جا که چشمان مرا به سراب می خواند, تک درختیست از تبار گز, که نه پروا دارد از این همه خشکی و نه آزارش می دهد این بی همتایی!چرا که آسمانی دارد به وسعت کویر که هر شب ستاره می گستراند برایش از شرق تا غرب ٍ آن گنبد آبی.راستی در کویر شرق و غرب اصلا معنا دارد؟!!گاه فکر می کنم این جهت یابی های بی معنا محدود به جهان کوچک ماست وگرنه در کویر همه چیز بزرگ است و سترگ آنقدر که دیگر به جهت یابی قد نمی دهد آن همه کرانه ی بی منتهای بی ادعا
غالبا یک غفلت ذهنی ساده ای موجب شده است که در قضاوت دچار چنین اشتباهی شوندکه خیال کنند این دو دسته - "مقدس های روشن دل" و " ملوث های روشنفکر " - با هم تناقض جوهری و ذاتی دارند. اختلاف اینان در اختلاف مکان و زمان تحقق آرزوهاشان است و نیز در طریقه رسیدن بدان ، نه در اختلاف نوع و جنس آرزوهاشان. هر دو نیازمند یک چیزند و در آرزو و جست و جوی یک چیز ، یکی از طریق دین و دیگری از طریق دنیا ؛ آن در آن سوی مرگ و این در این سوی مرگ . از این است که هیچ گاه یک روشنفکر دنیا گرا به یک روشندل آخرت گرا اعتراض نمی کند که آنچه می جویی زشت است ، پلید است ، بلکه انتقاد می کند که : نه ، دروغ است ، موهوم است ، غیر ممکن است !...
انسان بیش از زندگیست آنجا که هستی به پایان می رسد او ادامه میابد...(شریعتی)
وبلاگ گاهی دلم برای خودم تنگ می شود :
برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن"
چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدنها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است".
وبلاگ باران خیال :
یاد دکتر علی شریعتی را در آستانه سالگرد شهادتش گرامی می دارم!
و آرزو می کنم که ای کاش کمی با فرهنگ تر بودیم، بیشتر و عمیق تر می اندیشیدیم...
که تحمل داشتن انسان های بزرگ را در کنار خود داشتیم!
فردا سیویکمین سالگرد درگذشت دکتر شریعتی است. مرد بزرگی که نسل امروز کمتر از او شنیده و خواندهاند. شریعتی صدای بلند دعوت به آزادیخواهی و عدالت از طریق مذهب بود. در دوران شریعتی، خیلی از روشنفکران بودند که بیتوجه به عنصر دین و مذهب شعار میدادند و بیشترین اهانت را به دین و مقدسات میکردند. اما آنان هرگز مورد طرد و نفی روحانیون سنتی آن روز قرار نگرفتند. تنها شریعتی که از محمد و علی و فاطمه و حسین و ابوذر حرف میزد، مورد بیسابقهترین هجوم جریان دینی آن روز قرار گرفت. این روش که از عنصر دین فقط برای حفاظت از متولیان دینی استفاده شود تا امروز با عناوین دیگری همچنان ادامه دارد. جامعه ایرانی جامعهای دیندار است و روشنفکران دیندار معتبر میتوانند با نسلهای جوان و رو به آینده هر کشوری ارتباط برقرار کنند. راز موفقیت شریعتی هم در این بود. شاید این نکته هم برای نسل امروز جالب باشد که آیهالله مصباح از سختترین مخالفان و آیهالله خامنهای در میان روحانیون از نزدیکترین دوستان دکتر شریعتی بودند. خدا رحمتش کند و نام پرآوازهی دینمدارانهاش را مسیر نسل فعلی دلزده شده از آنچه به نام دین انجام میشود قرار دهد.
روشنفکری دینی ایرانیان بدونی دکتر شریعتی و اندیشه و آثار او بی معناست. دکتر شریعتی مطرح ترین و محبوب ترین شخصیت فرهنگی جریان دینی - روشنفکری در سالهای چهل و پنجاه بود و اگر در دانشگاهها سخن از دین بود، در درجه اول به دلیل اندیشه ی توانمند و دانش گسترده و تعهد اجتماعی دکتر شریعتی بود.
امروز نیز با بحران هویت پیچیده موجود و ناتوانی مدعیان توسعه اندیشه دینی در جلب قلوب مردم و بخصوص دانشجویان، اندیشه های دکتر شریعتی بیش از پیش مورد نیاز جامعه است.
رسانه ملی نیز تا حدی به این نیاز واقف شده است یا حداقل چنین نشان میدهد.
راستش من از زمانی که خودم را شناختم، با نوشته های شریعتی مأنوس بودم. انگار چیزی از ته دل خودم بود.
حرفهای ناگفته خودم ...
آئینه من بود ... و همین بیشتر باعث جذابیت حرفهایش میشد.
هر چند به تنهایی هم کلام او معجزه می کند ...
امروز که سالگرد شهادت اوست،واجب دیدم ادای دین کنم و جملات جسته گریخته او را در صفحات اینترنت به تحریر درآورم.
اما خواندن زندگینامه او خالی از لطف نیست و برای بیشتر فهمیدنش باید خواند ...
امروز سالروز رفتن توست!
تویی که چقـــــــــدر زود رفتی ، هرچند که هستی تا به هنوز هم!
گرچه همواره خود را شاگرد تو دانسته ام اما کاش بدانی چقـــــــــــــــــــــــدر
دوست داشتم آن روزها می بودم تا در کلاس های درس دانشگاهت ، دانش
جویی باشم تشنه و حریص!
١٣ آبان ٨۶ وقتی پوران شریعت رضوی - همسر عزیزت - میهمان جشن روز
دانشجوی دانشگاهمان بود ، چقدر جای خودت خالی بود.
محمد منصور هاشمی در کتاب ((دین اندیشان متجدد)) گفته است حرف های
تو دست کم برای نوجوانان خوب و مفید است!!! و در جایی دیگر می نویسد در
آثارت نه تنها مجموعه فراوانی از مطالب نادرست و سطحی راه یافته بلکه
باعث شده به رغم میل باطنی ات آثارت مروج احساساتی گری و عواطف
رومانتیک سطحی و اسباب دوری از خردمندی و دانش باشد!!!
باکم نیست اگر شیفته ای متعصبم خوانند پس بگذار بگویمت که مرا با حرف
های محمد منصورهای هاشمی کاری نیست!در ماورای نقدهایی که در قالب
تقابل مارکسیسم ، آموزه های دینی و اگزیستانسیالیسم به تــــــــو نسبت
می دهند ، قلم تا همیشه توانایت برایم عزیز است و ستودنی!
راست می گفتی دکتر! تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی ای رنجزاست، نیمه
تمام است که تنها بودن ، بودنی به نیمه است و من به همان مکتب که تو می
گویی اش رنجم از آن پس دیگر نه ((تنهایی)) ، ((جدایی)) بود و بی تابی ام نه
هرگز ((بی کسی)) ، ((بی اویی)) شد!
گفته بودی رجعت ، شورانگیزترین آرزوی دل های خو ناکرده به تبعید است!
باز می گردم دکتر! بهشتی که مرا از آن راندند باز می جویم!دست هایم را از آن
گناه نخستین ِخود کرده می شویم!همه ی غرفه های بهشت نخستینم را از
((ما)) فتح می کنم!در آنجا خدا و عشق و من دست به کار خواهیم شد تا
جهان را از ((او)) طرح کنیم و به خلقت برسیم!در این ازل نه خدا تنهاست و نه
این ((من)) غریب و اسیر!
بیش از این قلم نمی زنم از آن ازل که گفتمش چون از یاد نبرده ام که تو گفته
بودی ام اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حالا در این روز که تو رفتی تا بازنگردی خواستم بگویم
شریعتی معلم بزرگیست دیدم که شریعتی نیست
خواستم بگویم که
شریعتی روشنفکری مترقی ست دیدم که شریعتی نیست
خواستم بگویم
شریعتی اندیشه ای زنده و ماندگار است باز دیدم که شریعتی نیست
نه این ها همه هست و این همه دکتر محبوب من نیست
شریعتی ، شریعتی است!
چقدر فریاد های قلمت ، زمزمه های ِ از جنس نجوای ِ این دل بود آن روز که از
پس بی تابی های ِ تا به هنوزم ، مرا گفتی نومیدی هنگامی که به مطلــــــــق
می رسد یقینی زلال و آرام بخش می شود! چه قدرتی و غنایی است در ناگهان
هیچ نداشتن! و من ، ندیده دانستم این همان آزاده بودنی بی مرز و شورانگیز
است!
...نوشته های دکتر همیشه جالب بوده و قابل تامل...
چند وقته دارم به این جمله ی دکتر فکر می کنم:
ساختن کار کوچکی نیست..آنان که ساختند سوختند....
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
و بسپارد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را.
امروز بیست و نهم خرداد و سالروز در گذشت " دکتر علی شریعتی " ست این نثر بسیار زیبا هم از دست نوشته های ایشونه من که هر وقت می خونم لذت می برم . انسانهای بزرگی مثل دکتر هیچوقت فراموش نمی شن روحشون شاد و یادشون همیشه زنده باد...
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
----------------------
راستی تو از کدام دسته ای ؟
هیچ مصلحتی به اندازه خود حقیقت، مصلحت نیست.
دکتر علی شریعتی
به گواه تقویم، ۲۹خرداد ماه سالروز شهادت اندیشمندی مسلمان و ایرانی به نام دکتر"علی شریعتی" است که بهحق سهم بسزایی در روشنگری در عرصهایران بر عهده داشت. اندیشه روشنفکری دینی نزد شریعتی دارای ابعادی عمیق و متاثر از تعالیم دینی و آکادمیک وی است که با شخصیت درونی وی در هم آمیخته و هارمونی سحرانگیزی را در فضای سیاسی و به خصوص در افکار روشنفکران ایجاد کرد به طوری که با کلام شیوای خود و بیانی حماسی گفتارش چنان انسان را مجذوب خود میکند که هنوز با گذشت سالها از شهادت و هجرت او بیانش به روز بوده و آثار گران بهایش سرمایه روشن فکری بسیاری از روشن فکران امروز است . به عبارت دیگر،افکار،نوشتهها، سخنان و اندیشهشریعتی از چنان بازتابی در حوزه اندیشه نوین دینی و سیاسی برخوردار است که با اندکی تسامح میتوان بسیاری از یافتههای جریان روشنگری در سالهای اخیر را ناشی از (و یا برداشتی) "اندیشه و تفکر" وی دانست . کسی که رهبرش را مصدق و مولایش را علی میدانست و شاید اگر به چنین درجه ای از روشن فکری و آزاد اندیشی رسیده است متاثر از این دو باشد . شریعتی با الهام از روح مکتب تشیع به نقد "ایدئولوژی متحجر و متصلب" پرداخت و با ارایه گفتمانی جدید توانست بسیاری از جوانان را به خود جلب کند و ضرورت گفتمان ایدئولوژیک مبتنی بر مکتب ناب اسلام را نزد آنان احیا گرداند. این دریافت به همراه احساس خطری که وی از ترویج و گسترش فرهنگ ابتذال و مصرف گرائی که با تبلیغات شدید وسایل ارتباط جمعی همراه بود و بیم آن می رفت که گرایشات به غرب به بالاترین حد خود برسد، منجر به پایهگذاری روشی نوین و جذاب برای معرفی هر چه بهتر دین و سیاست توسط وی شد که به حق باید وی را در تبیین این روش موفق دانست هر چند که همین موضوع نیز در نهایت موجب شهادتش شد. علی در سال ۱۳۱۲در روستایی در حوالی مشهد متولد شد ( البته او اصالتآ اهل روستای مزینان سبزوار بود ) و سرانجام پس سالها مبارزه و تلاش در ۲۹خرداد سال ۱۳۵۶در شرایطی مشکوکی در "ساتمپتون انگلستان" به شهادت رسید و در سوریه به خاک سپرده شد. در سال 31، اولین بازداشت ایشان که در واقع نخستین رویارویی مستقیم وی با حکومت و طرفداری همه جانبه او از حکومت ملی بود، واقع شد. در سال 1334 پس از تاسیس دانشکده علوم و ادبیات انسانی مشهد وارد آن دانشکده شد. در این زمان فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی شریعتی در نهضت (جمعیتی که پس از کودتای 28 مرداد توسط جمعی از ملیون خراسان ایجاد شده که علی شریعتی یکی از اعضای آن جمعیت بود). آشنایی او با خانم پوران شریعت رضوی در دانشکده ادبیات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 میگردد و پس از چند ماه زندگی مشترک به علت موافقت با بورسیه تحصیلی او در اوایل خرداد ماه 1338 برای ادامه تحصیل راهی فرانسه میشود. در طول دوران تحصیل در اروپا علاوه بر نهضت آزادیبخش الجزایر با دیگر نهضتهای ملی افریقا و آسیا، آشنایی پیدا میکند و به دنبال افشای مرگ پاتریس لومومبا در 1961 تظاهرات وسیعی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیک در پاریس سازمان یافته بود که منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله دکتر علی شریعتی شد. دولت فرانسه که با بررسی وضع سیاسی او، تصمیم به اخراج وی میگیرد با حمایت قاضی سوسیالیست دادگاه، مجبور میشود اجرای حکم را معوق گذارد. وی در سال 1342 با درجه دکتری فارغالتحصیل میشود و پس از مدتی به همراه خانواده و سه فرزندش به ایران بازمیگردد، اما در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگیرمیشود. پس از پنج سال تحصیل و آموختن و فعالیت سیاسی، در اروپا، بازگشت به فضای راکد و بسته جامعه ایران و آن هم تدریس در دبیرستان ، بسیار برای شریعتی رنجآور است . از سال 1345 او برای تدریس رشته تاریخ در دانشکده مشهد استخدام میشود. موضوعات اساسی تدرس او را میتوان به چند بخش تقسیم کرد: تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیراسلامی. از همان آغاز روش تدریس، برخوردش با مقررات متداول در دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگر استادان متمایز میکند. چاپ کتاب اسلامشناسی و موفقیت درسهای دکتر علی شریعتی در دانشکده مشهد، همچنین ایراد سخنرانی در حسینیه ارشاد در تهران موجب میشود که دانشگاههای دیگر ایران از او تقاضای سخنرانی کنند. این سخنرانیها از نیمه دوم سال 1347 آغاز میشود؛ اما مجموعه این فعالیتها مسئولان دانشگاه را بر آن میدارد که ارتباط او با دانشجویان را قطع کنند و به کلاسهایش که در واقع بیشتر به جلسات سیاسی ـ فرهنگی شباهت داشت، خاتمه دهند. در پی این کشمکشها و دستور شفاهی ساواک به دانشگاه مشهد کلاسهای درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطیل و از اواخر آبان ماه 51 به خاطر سخنرانیهای ضد رژیم، زندگی مخفی وی آغاز میشود و پس از چند ماه زندگی مخفی در مهرماه سال 1352 دستگیر میشود که تا 18 ماه او را در سلول انفرادی زندانی میکنند و نهایتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 از زندان آزاد میشود و بدین ترتیب مهمترین فصل زندگی اجتماعی و سیاسی وی خاتمه مییابد. در این دوران که مجبور به خانهنشینی است، فرصت مییابد تا به فرزندانش توجه بیشتری کند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از کشور فرصت مییابد تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم کند. دکتر شریعتی نهایتا در روز 26 اردیبهشت سال 1356 از ایران، به مقصد بلژیک هجرت میکند و پس از اقامتی سه روزه در بروکسل عازم انگلستان میشود و در منزل یکی از بستگان نزدیک همسر خود در "ساتمپتون انگلیس" اقامت میگزیند، اما پس از گذشت یک ماه در 29 خرداد 1356 به نحو مشکوکی درمیگذردپیکر مطهر این معلم شهید با مشورت پدرش استاد محمد تقی شریعتی و کمک دوستان و یاران او از جمله شهید دکتر چمران و امام موسی صدر در جوار حرم مطهر حضرت زینب (س) در سوریه به خاک سپرده میشود.
نظرات ()درود بر دکتری که شایسته ترین بود .
دکتر شریعتی اولین کسی بود که به من یاد داد چطور میشه بیرون از دایره عادت فکر کرد. میشه فهمید، و میشه مثل سوسمار در لانه خزیدن رو زندگی ندونست.
من به آن فیلسوفی معتقدم که می گوید (( یک فلج کسی که از مادرش فلج به دنیا می آید اگر قهرمان دنیا نشده خودش مسئول است ))،
این سخن تا کجا اراده و آزادی انسان را نشان می دهد.
گوشه ای از سخنرانی دکتر علی شریعتی
کاش نظر بیشتر به تفکراتشون به شه سنبلیسم نشه افکارشون.
به امید اون روز......
خیلی عالیه
بسم الله
شروع کنین
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
اینم یک شعر از دکتر شریعتی که خیلی دوستش دارم
ایده خوبیه...منتها ما یک نفر رو معاف کنید...ما با مرده ها و آدمای بزرگ خیلی شوخی نداریم..
هر وقت اسم دکتر شریعتی را میشنوم یاد یکی از کتاباش به نام "حجاب" می افتم.
وبلاگ عادل :
نمی دانم رویش بهانه عشق است یا عشق بهانه جوانه زدن ... این جمله قشنگت منو یاد این جمله " برادلم " انداخت که نزدیکی به خدا آدمو دلتنگ می کنه و یا اینکه دلتنگی آدمو به خدا نزدیک می کنه ...
... حرف هایی هست برای نگفتن ... و ارزش عمیق هر کسی ... به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
... هنوزم وقتی سخنرانی پدر مادر ما متهمیم رو تو ماشین بین راه گوش می دم احساس می کنم که همن الان و برا همین زمان و مکان سخنرانی کرده ... میگن اون قدیما رسم بر این بوده تو حسینیه ارشاد که قبل از سخنران اصلی مجلس یه نفر دکلمه می خونده ... اونم از دکلمه های تند و تیز ... یه روز یکی که برا اولین بار تو مجلس حسینه ارشاد شرکت کرده بوده و به دلیل شرکت جمعیت زیاد مجبور شده بوده که بیرون سالن سرپا در مجلس شرکت کنه به بغل دستیش میگه پس چرا این آقا دکلمش تموم نمیشه تا ما به سخنرانی دکتر گوش کنیم ... و اون آقا بهش میگه که 1 ساعتی هست که دکتر داره سخنرانی می کنه ...
بسیار عالی
زنده باد!!!
خیلی وقت ها غرورم مثل شیشه جلوی چشمم ریز ریز شد
و من فقط سکوت کردم دوست نماها !
سر چه سفره هایی نشستم
سفره دروغ ، سفره هوس ؛ سفره حسادت ؛ سفره چشم و هم چشمی ، سفره شهوت ؛ سفره غرور ؛ سفره مدرسین اخلاق بی اخلاق ؛ سفره مدرسین مذهب بی خدا ؛ سفره ماسک های زبیا و دروغین ؛
کسی بوی عشق نمی داد ... همه رو بو کردم ... بوی هوس بود
این مدعیان عاشق عشق ندیده !
ولی زیباترین سفره ؛ سفره دل بود
حتی اگر به اندازه صرف یک چای مهمون بودم
مزه اون چای تا ابد حتی بعد از مرگ هم زیر زبونم هست
سر سفره دل بارها و بارها متولد شدم
به امید فردایی که نمی دونم چرا اینقدر دیر کرده و دوباره
همیشه سلام..
ایده ی جالبی ، امیدوارم به نتیجه برسه
قسمتی از نوشته های مرحوم دکتر علی شریعتی در وصف مولا علی در کتاب کویر
اما ، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه ، چاه های نخلستان صاحب سری نداشت ، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه وخانواده اش به نخلستان ها پناه برد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچارباید در چاه ریزد اینها جز به خاطر آن است که علی تنها است؟ درمیان شیعیانش نیز تنها است؟ علی از محمد تنها تر است ، علی از خدا هم تنها تر است خدا برای تنهاییش آدم را آفرید .محمد سلمان را یافت اما ......اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند از میان خیلی شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت
اما در زندگی دشوار و دردناک این تنهای بزرگ شبی حادثه ای رخ داد شبی از آن شب های سنگین و خفقان آوری که ماه در نخلستان های حومه شهر چشم به راه علی بود و همه جا، در زیر سایه های نخل ها و بیراهه ها و کناره دیوارو باغ ها و لبه ی جاده ها در پی این همدرد آشنای خویش می گشت و علی را که همچون خود اور همواره تنهاست نمی یافت
آزادگی نعمتی است که خداوند به هرکس عطا نکرده است
مزارش پر نور و روحش شاد
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
« دکتر علی شریعتی »
همیشه سلام...
تقدیم به کویر همیشه سبز استاد
(کویر)
یه سرزمین بی نیاز
سمفونی هزارتا راز
مرثیه ی خاک و عطش
ترانه ی سوز و گداز
یه مزرعه تلاطمم
که شن جوونه می زنم
تن به غریزه نمیدم
ساقه ی بادُ می شکنم
من یه کویرم یه کویر
نبض ِ غرورمُ بگیر
ببین پرنده میزنه
رگ رگ این عقاب پیر
شریعتی یک آزاد مرد و آزاد اندیش بود ...
این ویژگی او را از هر جناح و جبهه ای مطرود می کرد ...
شریعتی وام دار هیچ جریان سیاسی و تشکیلات خاصی نبود ...
شریعتی زبان صادق و گویای دوران خود بود .
روحش شاد و راهش مستدام
دکتر رو قبول دارو ولی توی حیطه تخصصش
قسمتی از نوشته های مرحوم دکتر علی شریعتی در وصف مولا علی در کتاب کویر
اما ، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه ، چاه های نخلستان صاحب سری نداشت ، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه وخانواده اش به نخلستان ها پناه برد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچارباید در چاه ریزد اینها جز به خاطر آن است که علی تنها است؟ درمیان شیعیانش نیز تنها است؟ علی از محمد تنها تر است ، علی از خدا هم تنها تر است خدا برای تنهاییش آدم را آفرید .محمد سلمان را یافت اما ......اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند از میان خیلی شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت
اما در زندگی دشوار و دردناک این تنهای بزرگ شبی حادثه ای رخ داد شبی از آن شب های سنگین و خفقان آوری که ماه در نخلستان های حومه شهر چشم به راه علی بود و همه جا، در زیر سایه های نخل ها و بیراهه ها و کناره دیوارو باغ ها و لبه ی جاده ها در پی این همدرد آشنای خویش می گشت و علی را که همچون خود اور همواره تنهاست نمی یافت
آزادگی نعمتی است که خداوند به هرکس عطا نکرده است
نظرات ()کاش اهالی وبلاگستان امسال برای دکتر (شریعتی) یک ویژه نامه بزنند .
مثل کویریات و ...
دلم برای نوشته های شور انگیزش عجیب تنگ شده .
((اما آنچه در کویر ، زیبا می روید خیال است ! این تنهادرختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال ! گل هایی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود و عسلی .. هر یک به رنگ آفریدگارش .....))
و چقدر دوست داشتم که کویر باشم و مملو از گل های خیال ...
دکتر شاید هیچ شبی به زیبایی شب کوبر نباشد و ستارگانش شور انگیز
دلربایی پروین و دلدادگی زمین
انگار تنت که کویری شود تازه عاشق میشوی به خار به گل به هر چه در تو می روید خود رو
نمی دانم رویش بهانه عشق است یا عشق بهانه جوانه زدن
هر چه هست بی بهانه در تن کویر که حسرت آب عادت است و نه عشق ، می رویم . درست مثل خیال های قبل طلوع که می خواهی در سراچه خواب غلتی بزنی .
نظرات ()